آیا هرمنوتیکِ خود امری مرضی‌­ست؟ – سجاد ممبینی

آیا هرمنوتیکِ خود امری مرضی‌­ست؟

(یک سمپتوم‌­شناسی در کار فوکو)

سجاد ممبینی

 فایل PDF: هرمنوتیک خود

چکیده

مفهوم هرمنوتیک سوژه در نزد فوکو، فضا را برای شکل تازه­‌ای از مطالعاتِ خود، واکاوی نسبت حقیقت و سوژه، و توسعۀ معرفت به مکانیسم­‌های مراقبتِ نفس فراهم آورد. از نظر فوکو، هرمنوتیک سوژه برخلاف تکنولوژی­‌های سنتّیِ خود، شکل ساده­‌ای از یک کردار مراقبتِ نفس برای دست­یابی به قسمی تعالی اخلاقی نیست؛ بلکه سراسر سامانۀ علوم انسانی، ادبیات مدرن و دانش­‌های همبستۀ آنها را صورت­‌بندی و فرّآوری می­‌نماید. در اینجا دیگر نه اجباری بیرونی برای افشا و در معرض تأویل قرار دادنِ خود، بلکه قسمی میل مرَضی به تخلیۀ مکنونات درونی به مثابه یک متن، و در پیشگاه امر نمادین قابل تشخیص است. این اشتیاق مفرط و انحرافی به امر نمادین که مفصل‌­بندی منفعلانه­‌ای از میل سوژه را هدف­‌گذاری می­‌کند، می­‌تواند به مثابه امری مرضی، سمپتوم‌­شناسی گردد. در پژوهش حاضر، پنج سمپتوم بالینی شامل درون­‌نگری، وجه نارسیسیستی، مازوخیستی، وسواسی و زنانگی زبان در هرمنوتیک خودِ مورد نظر فوکو و در چارچوب مبانی روانکاوی فرویدی، شناسایی گردید. سمپتوم­‌هایی که همگی سویه­‌ای نوروتیک داشته و حاکی از آنند که می­‌توان هرمنوتیک خود را در کلاسه­‌بندیِ اختلالات میل، در دستۀ نِوروزها قرار داد. اختلالی که ویژگی بنیادی آن مغلوب شدنِ اید (ناخودآگاهی) به مثابه مکان هندسیِ اصل لذت، در برابر اصل واقعیت و نمودهای خارجی آن (فرهنگ، اخلاق، قانون و..) است.

کلمات کلیدی: هرمنوتیک خود، سمپتوم شناسی، میل، اختلالات مرضی، نِوروز، فوکو.

 1-مقدمه

شکل­‌گیری هر قسم از اجتماع انسانی بدون اعمال نوعی خودمراقبتی و نظارت بر خود توسط فرد که وی را به موجودی بهنجار و متناسب با اقتضائات زیست جمعی بدل سازد، امکان پذیر نبوده است. این مراقبت و نظارت بر خود، خواه به شکل همرنگ­‌سازی خویش با دیگران برای حفظ بقا در یک اجتماع بدوی بوده، و خواه رو به سوی نوعی کمال شخصیتی، رشد اخلاقی و معنوی و یا در نهایت همنوایی اخلاقی- هنجاری در جوامع پیشرفته­‌تر داشته باشد، همگام و همزاد تمدن بشری بوده است. تعریف آنچه می‌‎توان سوژه مدنی نامید بدون در نظر گرفتن تاریخچه­‌ای طولانی از مراقبت­‌ها و کنترل­‌ها که توسط سوژه بر بدن، روح، روان، اعمال و افکار خود اعمال گردیده باشد، امری ناممکن خواهد بود. آنچه به مثابه تأمل در نفس یا سیر در انفُس در تعالیم اخلاقی مطرح بوده و بعدها به صورت اعتراف به اعمال و افکار در برابر یک دیگری به منظور تزکیۀ نفس تحول یافته و سرانجام بصورت بازاندیشیِ بی­وقفۀ شخصی در افکار، برای سنجش همنوایی خود با اخلاق عمومی، هنجارها و قوانین در زندگی مدرن تکامل یافته است، همگی چیزی جز صورت­‌بند­ی­‌هایی مختلف از مسألۀ مراقبت از خود و به نظارت درآوردن آن به منظور دست­یابی به یک هدف سوبژکتیو یا ابژکیتو نبوده‌­اند.

آنچه فوکو تحت عنوان تکنیک­‌های خود (technics of the Self) صورت­‌بندی می­‌کند، چیزی جز بازشناخت این مسألۀ تاریخی و باز تعریف آن با مفاهیم فنی نیست. از منظر فوکو، تکنیک‌­های خود عبارت است از «دست‌ه­ای کردارها که سوژه شخصا و یا به کمک دیگران بر روی بدن، روح، اندیشه و رفتار خود اعمال می­‌دارد به نحوی که خود را دگرگون نموده و به وضعیت کمال و سعادت و دیگر اهداف غیرمادی و یا مادی دست یابد» (فوکو، 1395: 20). در اینجا فرد نه بواسطۀ یک سوژۀ خارجی، بلکه توسط شخص خود به انقیاد درآمده و کردارهای مراقبتی وی نه متوجه دیگری، بلکه معطوف به خود او هستند. فوکو در تبارشناسی خویش از تکنولوژی­‌های خود، پیشینۀ آن را تا یونان باستان و در تکینک­‌هایی همچون «آزمون خود» و «هدایت وجدان» پی می­‌گیرد. تحولات آن را در سنت­‌های مسیحیِ قرون وسطا در قالب اعتراف­‌های بدنی و سپس کلامی دنبال نموده و سرانجام فرم تکامل یافتۀ آن یعنی هرمنوتیک خود یا سوژه (hermeneutics of the Self or Subject) را در عصر مدرن شناسایی می­‌کند (ن.ک: فوکو، 1396: 454-437).

هرمنوتیک خود از منظر فوکو پیشرفته‌­ترین و پیچیده‌­ترین شکل از تکنولوژی­‌های خود بوده که به نوعی صورت تکامل یافتۀ اعتراف‌های زبانی (exagoreusis­) در مسیحیت متأخر است. در هرمنوتیک خود، سوژه به طور مداوم به کنکاش در درون خود (افکار و ذهنیات) پرداخته و آنها را به مثابه متنی قابل تفسیر در برابر ساحت کلیِ اخلاق عمومی یا چیزی که به تعبیر لکان می‌توان امر نمادین نامید، به سنجش می­‌گذارد (فوکو، 1395: 38). آنچه قابل تأمل می­‌نماید اینکه سمپتوم­‌هایی از قبیل ارجاع به خود، کندوکاو درون­ نگرانه، برون ریزی خود، بازاندیشی مداوم و بی­‌وقفه و حفّاری در مکتوم­‌ترین لایه­‌های ذهن و روان برای فرّآوری خود به مثابه یک متن گشوده به تأویل، یک نظام نشانگانی را بر می­‌سازد که می­‌تواند هرمنوتیک خود را در جایگاه یک مسألۀ بالینی مورد توجه قرار دهد. این مطالعه و تفسیر وسواسی و گاه مازوخیستیِ خود در برابر امر نمادین به منظور فرّآوری یک سوژۀ بهنجار، به نظر می­‌رسد بسیاری از سمپتوم­‌های اساسی یک امر مرضی را در خود نهفته داشته باشد. این امر مرضی بسته به نوع سمپتوم­‌های بالینی آن که می­‌بایست کشف و دسته­‌بندی گردد، می­‌تواند شکلی از سایکوز (psychosis) یا نوروز (neurosis) روانکاوانه باشد. یک خوانش سمپتوماتیک که هدف اصلی آن کشف سمپتوم­‌ها و علائم امر مرضی یا هر پدیدۀ پاتولوژیک برای تشخیص چیزی در لایه­‌های ژرف­‌تر آن است (آلتوسر، 1398: 56)، می­‌تواند پاسخی برای این مسأله فراهم سازد. نظریۀ روانکاوی ساختارگرا و نشانه­‌شناختیِ فروید در ارتباط با اختلالات سایکوتیک و نوروتیک و نظم نشانگانی و ساختاری آنها، می­‌تواند امکان یک سمپتوم­‌شناسی بالینی را در ارتباط با هرمنوتیک سوژه مهیا نماید. پرسش اصلی در اینجا این است که آیا می­‌توان هرمنوتیک سوژه را امری مرضی­ دانست؟ و اگر چنین باشد، هرمنوتیک خود در کدام دسته از امور پاتولوژیک قرار گرفته و یک مطالعۀ تشخیصی و سمپتوماتیک چگونه می­‌تواند این سمپتوم­‌ها را شناسایی و صورت­‌بندی نماید؟

  1. یک هستی­‌شناسی: هرمنوتیک سوژه به مثابه داده‌­ای تاریخی

پاسخ به این پرسش که هرمنوتیک سوژه چیست، نیازمند حدی از تبارشناسی تاریخی در سرنوشت تحولیِ تکنیک­‌های خود است. فوکو تکنیک­‌های خود را به عنوان بدیلی در برابر تکنیک­‌های استیلا، در منظومۀ گفتمانی خود وارد می­‌سازد. در قاموس گفتمانی فوکو، تکنیک­‌های استیلا عبارت از شیوه‌هایی­ست که بواسطۀ آنها فرد بواسطۀ یک بُردار خارجیِ برخوردار از قدرت گفتمانی، تحت نیرو و انقیاد قرار می­‌گیرد (مانند رابطۀ پزشک و بیمار). توجه فوکو در مطالعۀ زندان­‌ها، جنون، سکسوالیته و.. بر این دسته تکنیک­‌ها معطوف بوده است (به عنوان نمونه ن.ک: فوکو، 1399). در مقابل، تکنیک­‌های خود به مجموعه­‌ای از کردارها اطلاق می­‌گردد که سوژه شخصا بر روح، ذهن، بدن، اعمال و افکار خود وارد ساخته و بواسطۀ آن خود را تحت مراقبت و نظارت قرار می­‌دهد (دریفوس و رابینو، 1387: 297). در این چرخش تحلیلی، دگر مراقبتیِ حاصل از تکنیک­‌های استیلا، جای خود را به خودمراقبتیِ ناشی از تکنولوژی­‌های خود می­‌دهد. در اینجا، ابژۀ قدرت، نظارت و مراقبت، همان سوژۀ اعمال کنندۀ این قدرت و نظارت است.

فوکو تاریخچۀ شکل­‌گیری تکنیک­‌های خود را تا یونان باستان پی گرفته و سپس سیر تحولی و تطوری آن در مسیحیت اولیه، مسیحیت متأخر و نهایتا عصر مدرن را نشان می­‌دهد. ابتدایی‌­ترین صور این تکنیک­‌ها عبارت از تکنیک­‌های هدایت وجدان و آزمون خود در یونان باستان بوده که به موجب آنها مرید با بکاربستن تعالیم اخلاقی- رفتاری مُرشد، سعی در دست­یابی به سعادت معنوی و رشد اخلاقی خود داشت. آزمون خود در اینجا صرفا عبارت است از سنجش میزان موفقیت سوژه در عملیاتی­‌سازیِ تعالیم رفتاری مرشد، تحت نظر و هدایت وی. هیچگونه به زبان آوری، اعتراف یا واگوییِ افکار و ذهنیات خود برای مرشد مطرح نبوده و نقش مرشد نه منقاد کنندۀ سوژه بلکه صرفا هدایتگر مرید در بکار بستن تعالیم رفتاری­‌ست (ن.ک: فوکو، 1395: 72- 59). اما با روی کار آمدن آیین مسیحی، تکنولوژی­‌های خود دچار استحاله­‌هایی اساسی می­‌گردد. در مسیحیت اولیه (تا قرن چهارم میلادی) مهمترین تکنیک خود، آیین توبۀ نمایشی یا exomologesis است. بنا به این آیین، مؤمن مسیحی باید حقیقت خود را به مثابه گناهکار تولید نموده و در ملأ عام به نمایش بگذارد. در اینجا هنوز به زبان آوری و اعتراف زبانی به گناه یا جریان افکار برای کشیش به مثابه یک ناظر خارجی مطرح نیست. فرد گناهکار می‌­بایست ندامت خود از رفتارهای گناه آلود را از طریق تعذیب بدنی و تحقیر جسم، پوشاندن لباس مندرس، پاشیدن خاکستر بر سر و صورت و.. به نمایش بگذارد (ن.ک: فوکو، 1395: 95-91). بنابراین در تکنیک exomologesis آنچه اهمیت اساسی را دارد وجه بدنیِ اعتراف از یک­‌سو و تأکید بر رفتارها و اعمال گناه آلود (و نه افکار و ذهنیات) از سوی دیگر است.

در مسیحیت متأخر (از قرن چهارم میلادی به بعد)، تغییر اساسی­‌تری در تکنولوژی­‌های خود رخ می­‌دهد. تکنیک شاخص در این مقطع تاریخی، اعتراف زبانی یا  exagoreusis است. در اینجا مؤمن مسیحی موظف است که نه تنها گناهان خود را در پیشگاه کشیش به عنوان نمایندۀ نظم گفتمانی حاکم به صورت زبانی اعتراف نماید، بلکه می­‌بایست جریان افکار و اندیشه­‌های خود را در حضور وی به زبان آورده و همچون یک نوشتار زبانی در معرض تأویل و تفسیر قرار داده و رمزگشایی کند (Foucault, 2010: 216). سوژه با درونی سازیِ رژیم اخلاقی حاکم به مثابه یک ترازِ خلل ناپذیر حقیقت، می­‌بایست مرتبا محتویات ذهن و اندیشه خود را در برابر معیارهای آن به سنجش گذاشته و در صورت شیطانی بودن این افکار، آنها را جزء به جزء در برابر پدر معنوی به زبان آورده، تا بدین‌وسیله اسباب رستگاری خود را فراهم سازد. فوکو در سیر تحولی تکنولوژی­‌های خود از دورۀ باستان تا عصر مسیحیت، یک انحراف را شناسایی می­‌کند: بر خلاف تکنیک­‌های باستانیِ خود که بر خودسازی و توانمندسازی خود متمرکز بوده­ و سوژه را برای دست­یابی به حیات اصلح نیروگذاری می­‌نمود، تکنیک­‌های مسیحی گذشتن از خود و تحقیر آن در برابر ساحت متافیزیکیِ اخلاق را تشویق می­‌کند. همچنین آنطور که نشان داده شد، در این تطّور تاریخی دو تغییر اساسی قابل تشخیص است: تغییر تمرکز از رفتارها و اعمال به افکار و اندیشه­‌ها، و تکامل از تکنیک­‌های معطوف به بدن به تکنیک­‌های مبتنی بر زبان.

فوکو معتقد است که انحراف در عصر مدرن به حدود آستانه­‌ای خود نزدیک می­‌گردد. آنچه فوکو هرمنوتیک خود یا سوژه به عنوان پیشرفته­‌ترین شکل تکنیک­‌های خود می­نامد، الهام گرفته و متأثر از تکینک مسیحیِ اعتراف زبانی یا  exagoreusis­ است (Foucault, 2012). هرمنوتیک خود عبارت است از بدل کردن خود با تمام لایه­‌مندی­‌ها، نقب­‌ها، مخفی­گاه­‌ها و سویه­‌های مکتوم آن به یک متن گشودۀ قابل تأویل از طریق اعتراف زبانی (به زبان آوریِ) غیر اجباری و گویی میل­‌ورزانۀ مخفی­‌ترین و شخصی­‌ترین افکار جاری در ذهن، در پیشگاه یک دیگری (Foucault, 2010:298 ). در اینجا سوژه با موذیانه­‌ترین، مویرگی­‌ترین و در عین حال حادترین شکل افشای خود و در معرض تأویل و تفسیر قرار دادن آن در برابر رژیم­‌های حقیقت و گفتمان­‌های نظارتی مواجه است؛ آن هم نه تحت اجبار و فشار مکانیسم­‌هایِ سلطه، بلکه مشتاقانه و حتا میل­‌ورزانه. همچنین باید گفت که مکانیسم عملکرد هرمنوتیک خود در شاکلۀ اساسی آن همانند exagoreusis است، اما تفاوت­‌هایی بنیادی نیز با آن دارد که تشخیص آن نیاز به یک واکاوی دقیق را ضروری می­‌سازد. یک سمپتوم‌­شناسی تشخیصی نشان خواهد داد که سمپتوم­‌ها و ممیزه­‌های هستی‌شناختیِ هرمنوتیک خود[1] چه بوده و چگونه آن را به مثابه یک تکنیک خودویژه از دیگر تکنولوژی­‌های خود متمایز می­‌سازند.

  1. سمپتوم شناسیِ هرمنوتیک خود هرمنوتیک سوژه آنگونه که فوکو معتقد است ریشه در تکنیک مسیحیِ exagoreusis داشته و صورت تکامل یافتۀ آن است. در اینجا نیز افشای زبانیِ خود در پیشگاه یک دیگری، نحوۀ کلی نظارت بر خود را سامان‌دهی می­‌کند؛ اما این افشای زبانی الزاما در برابر یک سوژه منفرد خارجی (همچون پدر معنوی در مسیحیت) یا از طریق اعترافِ شفاهی (گفتاری) به مکنونات درونی، صورت نمی­‌گیرد. فوکو می­‌نویسد: «هنگامی که از هرمنوتیک خود سخن می­‌گویم منظورم نوع بدی از علوم انسانی نیست که در تضاد با نوع خوب آن باشد؛ بلکه منظور آن است که هرمنوتیک سوژه چارچوب تاریخی همۀ علوم انسانی جدید، [ادبیات و هنرهای مدرن] و حوزه­‌های همبستۀ آن بوده است» (فوکو، 1395: 38). فوکو همچنین معتقد است «در فلسفه و تراژدی یونان باستان، فلاسفه به مردمی که بسیار دل­‌مشغول قواعد و شیوۀ زندگی کردن بوده­‌اند، دربارۀ چگونه زیستن چیزهای بسیاری می­‌گفتند، اما هیچ­گاه تصور نکردند که مردم به چیزی نظیر علوم انسانی امروزی و دانش­‌های همبستۀ آن نیاز داشته باشند. این تصور خاستگاه خود را در مسیحیت یافته و پس از آن در قرون جدید بطور کامل تحقق می­‌یابد. تطوری که همپای تکامل تکنولوژی­‌های خود پیش رفته است» (Foucault, 2010: 304). از گفته­‌های اخیر فوکو می‌­توان سه ممیزۀ هستی­‌شناختی اساسی را در ارتباط با هرمنوتیک خود، استنباط نمود. اول آنکه هرمنوتیک خود بر خلاف تکنیک مسیحیِ exagoreusis، بیش از اینکه بر وجهِ شفاهی زبان (آنگونه که یک مسیحی مؤمن در کلیسا و در پیشگاه پدر معنوی به افکار یا اعمال گناه آلود خود شفاها اعتراف می‌­کند) استوار باشد، ماهیتی نوشتاری دارد. از سوی دیگر، هرمنوتیک خود به مثابه یک تکنیک، دیگر عاملی برای فرّآوری یک گناهکار توبه کننده به سوژه­‌ای رستگار و سعادتمند نیست؛ بلکه گسترۀ عملکرد آن تمام دانش­‌های انسانی، فلسفه، اخلاق، ادبیات و هنرها را در بر می­‌گیرد. بنابراین هرمنوتیک خود بر خلاف exagoreusis، نه تکنیکی معطوف به کنترل و مراقبت دینی، بلکه گسترۀ عملکرد آن نظارت بر تمامیّت ساحت فرهنگیِ انسان مدرن به منظور تولید سوژه‌­ای بهنجار و کنترل شده را شامل می­‌شود. سومین مسأله آنکه اگرچه هرمنوتیک خود نیز به مانند exagoreusis به برون­‌ریزیِ زبانی خود در برابر یک دیگری معطوف است، اما در اینجا دیگری نه الزاما یک سوژۀ منفرد ناظر (همچون پدر معنوی) بلکه عبارت از دیگریِ بزرگ یا ساحت کلی امر نمادین[2] است.

اکنون با عنایت به همۀ آنچه پیرامون هرمنوتیک سوژه دانسته شد، می‌­توان پرسید که سمپتوم­‌های اساسی هرمنوتیک خود در جایگاه یک مسألۀ بالینی چیست؟ باید توجه داشت آنچه در اینجا اهمیت دارد نه شناخت تبار علّی (سندروم شناسیِ) هرمنوتیک خود، بلکه شناسایی سمپتوم­‌ها و نظام نشانگانی آن است[3]. این تفاوت از این جهت حائز اهمیت است که نقطۀ عزیمت چنین تحلیلی دیگر نه تبیین چرایی­ و چگونگی­ پیدایش این تکنیک، بلکه معطوف به ویژگی­‌های ساختاری و ممیزه­‌های هستی­‌شناختی آن خواهد بود. یک کندوکاو تشخیصی (بالینی) در تکنیگی­‌های هستی­‌شناخی هرمنوتیک سوژه، دسته‌­ای از سمپتوم­‌ها را آشکار می‌­سازد که در ادامه به مهم‌ترین آنها اشاره خواهد شد:

1- میل به درون (وجه درون­‌نگرانه): هرمنوتیک سوژه اساسا با کندوکاو تحلیلی در اعماق خود مشخص می­‌گردد. سوژه با حفّاری بی­‌وقفه در خود، مکتوم‌­ترین لایه­‌های ذهنی خود را استخراج نموده و آن را به مثابه نوشتاری لایه­‌مند که نیازمند رمزگشایی­‌ست، در پیشگاه امر نمادین در معرض تأویل قرار می­‌دهد. در واقع سوژه با درونی­‌سازی امر نمادین از یک سو و تأمل در نفس از سوی دیگر، محتویات این خود- متن را شخصا با دال­‌های ساحت کلی فرهنگ مطابقت داده تا آنچه را که انحرافی از اخلاق عمومی به نظر می­‌رسد، اصلاح نموده و رفع کند (Wong, 2013). از سوی دیگر، همانگونه که نشان داده شد از منظر فوکو ادبیات مدرن و علوم انسانی فرآورده­‌هایی دالیک (نوشتاری) از تکنولوژیِ هرمنوتیک خود بوده یا حاوی سمپتوم­‌هایی اساسی از آن هستند. خوانش سمپتوماتیک مکاتب ادبی مدرن (بویژه در قرن بیستم) نشان می­‌دهد که در این مکاتب روندی از درون­گرایی مؤلف، ارجاع به خود، برون­‌ریزی و افشایِ درونیات و ذهنیات روای/ مؤلف، اعتراف به جریان پیوستۀ افکار و عقاید و میل به واگویی و افشای خود به مثابه یک متن، که همگی نمودهایی از خم شدنِ هرمنوتیکی بر هزارتوی خود برای انکشاف و تفسیر آن است، قابل شناسایی هستند (ن.ک: بارت 1399: 199-188). بنابراین می­‌توان نتیجه گرفت که خمش یا میلِ به درون، یکی از سمپتوم­‌های اساسی هرمنوتیک خود است که در شناخت ماهیت بالینی آن بسیار مؤثر خواهد بود.

2- تبدیل شدن خود به ابژۀ شناخت و میل سوژه (وجهِ نارسیسیستی): هرمنوتیک سوژه به مثابه یک تکنیک در پی شناخت خود بوده تا آن را متناسب با مقتضیات امر نمادین و دال­‌های ساحت عمومی فرهنگ و اخلاق، فرّآوری و لذا بازنویسی و تصحیح نماید تا محصول نهاییِ سوژۀ بهنجار و نظارت شده را تولید کند. بنابراین در اینجا قسمی اپیستمولوژی به مثابه نظریه­‌ای معطوف به شناخت، می­‌تواند ماهیت چنین معرفتی را آشکار سازد. در هرمنوتیک خود، سوژه در پی آن است که نسبت به خودِ خویشتن شناخت حاصل نماید؛ در واقع خوِد سوژه بدل به ابژه شناخت وی می­‌گردد. به بیانی می‌­توان گفت در هرمنوتیک سوژه، گویی خود بر روی خویش خم شده و تصویر خود را جست و جو می­‌کند. این مسأله در نظریۀ میل و روانکاوی، یادآور نارسیسیسم به مثابه انحرافی پایه است. از منظر روانکاوی فرویدی، نارسیسیسم یک خودشیفتگیِ مرضی­‌ست که در آن خود سوژه به ابژۀ غاییِ میل خویش بدل می­‌گردد؛ به عبارتی سوژه مانند نارسیس (گل نرگس که بر تصویر خود در آب خم می­گردد) در تصویر خویش غرق شده و آن را تنها چیزی می­‌یابد که ارزش میل ورزیدن دارد (فروید، 1350: 82). این میل ورزی به خود را در هرمنوتیک سوژه نیز می­‌توان ردیابی نمود. در هرمنوتیک سوژه نیز سوژه بدنبال کشف و استخراج خود، در اعماق خود غور کرده و به سویِ تصویر درونی خویش خم شده و میل می­‌نماید؛ به نحوی که گویی تمام میلش را بر روی خود نیروگذاری و جهت دهی می­کند. این مسأله بویژه در شکل­‌هایی از ادبیات مدرن و فلسفه جدید به مثابه محمل­‌های نوشتاریِ هرمنوتیک خود نیز قابل رؤیت است. به عنوان نمونه در مکتب پارناس که داعیۀ هنر برای هنر را دارد، گویی امر ادبی/ هنری به ابژۀ میل خویش بدل گشته و غایت میل ورزی را در خود جست و جو می­‌کند. به عنوان نمونه‌­ای دیگر این وجهِ نارسیسیستی در رمان جریان سیّال ذهن نیز که مؤلف/ راوی به تک گوییِ درونی جریان افکار و اندیشه­‌های خود به مثابه تنها حقیقت ممکن، و واگوییِ آن به شیوه های میل­‌ورزانه مبادرت می­­‌کند (ایگلتون، 1395: 259)، نمودی پررنگ دارد.

3- میل به تخریب/ نفیِ خود (وجه مازوخیستی): این مسأله که سوژه به شکلی می‌ل­ورزانه درونیات خود را انکشاف و کدگذاری نموده و با کُدهای اخلاقی- فرهنگی ساحت نمادین تطبیق داده تا خویشتن را به مثابه سوژه­‌ای بهنجار و نرمال فرّآوری نماید، نوعی گذشتن از خود در برابر امر نمادین- اجتماعی را نشان می­‌دهد. همچنین فرآورده­‌های نوشتاری هرمنوتیک خود در صورت­‌بندی‌های فلسفی، ادبی، هنری و.. که خود را در پیشگاه امر نمادین قابل تأویل و تفسیر ساخته و لذا در معرض بازخواست، قضاوت و نفی قرار می­‌دهد، شکلی دیگر از همان ایدۀ منفیِ گذشتن از خود را بازنمایی می­‌کند. این نفی و تخریب خودخواستۀ خویش در برابر آنچه میل به فضاوت و داوری دارد، به نوعی یادآور سویۀ مازوخیستیِ نظریۀ روانکاوانۀ میل است. از نظر فروید، مازوخیسم عبارت است از درون فکنیِ غریزۀ مرگ، ویرانگری یا تاناتوس (Thanatos) و جهت­‌دهی آن نسبت به خود و لذا میل­‌ورزی مشتاقانه به رنج، تروما، تخریب، تحقیر و نفی خویش توسط خود یا دیگری، بواسطۀ نوعی احساس گناه درونی (فروید، 1397: 179). بنا به آنچه گفته شد این وجه مازوخیستی در هرمنوتیک خود نیز قابل شناسایی­‌ست. در اینجا نیز سوژه نه تحت فشار و اجباری خارجی که به صورتی مشتاقانه و میل­‌ورزانه بواسطۀ ادارکی گناه آلود از خویش، خود را بر آستانِ امر نمادین تحقیر و تذبیح نموده و به سود امر اجتماعی یا با هدف ناخودآگاهانۀ تأیید و استقرار آن، از خود در می­‌گذرد. این وجه مازوخیستی در ادبیات مدرنیستی آوانگارد قرن بیستم در مقام فرآوردۀ دالیک هرمنوتیک سوژه، نمود قابل توجهی دارد. رمان­‌های اگزیستانسیالیستیِ کامو، همچون سقوط و بیگانه مثال­‌های بارزی از این نوع پرداخت مازوخیستی خود را ارائه می­‌دهد؛ آنجا که مؤلف/ راوی با اعتراف بی­‌وقفه به گذشته خود و یا جریان سیال افکار و اندیشه­‌ها، مکررا خود را به مثابه یک گناهکار یا سوژۀ نابهنجار تخطئه و تحقیر نموده و در معرض نفی و ارتداد قرار می­‌دهد. در رمان جریان سیّال ذهن و یا در نقاشی اکسپرسیونیستی نیز راوی/هنرمند با برون‌­ریزی آنچه در لایه­‌های مکتوم خود در جریان است، خویشتن را گاه با حسی از گناه آلودگی، تقصیر و کوتاهی، به مثابه سوژه­‌ای ضعیف و محقّر در معرض نقد و داوری قرار می­‌دهد.

4- میل به تکرار و تأکید (وجه وسواسی): هرمنوتیک سوژه یک فرآیند بی­‌وقفه و مداوم است که سوژه می­‌بایست مکررا بر خود اعمال نموده تا در زیست روزانۀ خویش، خود را به مثابه سوژه­‌ای متعارف و بهنجار فرّآوری نماید. این فرآیند می­‌بایست پیوسته و لاینقطع صورت گیرد؛ چرا که توقف در آن می‌­تواند اسباب اخراج و ارتداد سوژه از ساحت نمادین را فراهم سازد. در این فرآیند هیچ چیز نباید از جریان وارسیِ مداوم، مکتوم و مغفول مانده و تا عمیق­‌ترین و مخفی‌­ترین جزئیات درون می­‌بایست مورد استخراج و تأویل قرار گیرد. بنابراین مطالعۀ وسواسی و جزءنگرانۀ خود و نظارت دقیق و مؤکد بر آن، برای تبدیل شدن به چیزی که کاملا از سوی ساحت اخلاقی مورد تأیید بوده و مصداقی برای دال­‌های فرهنگی و کُدهای تراز آن باشد، سمپتومی اساسی در منظومۀ نشانگانی هرمنوتیک خود به حساب می­‌آید. وسواس به مثابه انحراف و اختلالی مرضی آنگونه که روانکاوی فرویدی معتقد است عبارت است از میل مفرط به تکرار کردن که با علائمی همچون افکار تحمیلی، شک­‌ها و تردیدهای مداوم، جزئی نگری مفرط، تعمق و غور کردن مفرط و مرضی در مسائل، دقت­‌گرایی، مناسک‌­گرایی، ترس­‌های بی دلیل و بی اهمیت، ناآرامی و.. همراه است (Freud, 2010:229). این منظومۀ نشانگانی در هرمنوتیک خود نیز قابل شناسایی­‌ست. در اینجا نیز تأمل عمیق، مفرط و جزئی­‌نگرانه در نفس و اعمال دقتی وسواسی پیرامون نظارت بر خود، از سمپتوم­‌های بارز است. در مکاتب ادبی- هنری مدرن قرن بیستم نیز چنین رویه­‌های وسواسی قابل تشخیص و ردیابی­‌ست. فرم­‌گرایی مفرط و مناسکی در این مکاتب بویژه در کوبیسم و دادائیسم (مانند اشعار تزارا و آپولینر)، میل وسواسی به تعمق در دورترین و مخفی­ترین لایه‌­های ساخت روانی (ناخودآگاهی) در سوررئالیسم، جزئی­‌نگری وسواسی و موشکافانه در تک­‌گویی­‌های درونیِ رمان جریان سیّال ذهن (مانند اولیس اثر جویس)، شک­‌گرایی، تردیدهای مداوم و وسواسی و دلهره‌­های شبه مرضی در رمان اگزیستانسیالیستی (مانند تهوع اثر سارتر) و.. همگی نمودهایی از این وجه وسواسیِ هرمنوتیک خود به مثابه تکنیک مولّد این قسم از ادبیات و هنرها است.

5- زنانگی زبان در هرمنوتیک سوژه: هرمنوتیک خود یک تکنیک مبتنی بر زبان است. این ابتناء به زبان، بواسطۀ کُدنویسی خود با دال­‌های زبانی به نحوی که آن را چونان یک متن لایه­‌مند چه در پیشگاه امر نمادینِ درونی شده و چه در منظر ساحت عمومی اخلاق و فرهنگ، تفسیرپذیر می­‌سازد، نمود می‌­یابد. اما زبان هرمنوتیک خود چه مختصات منحصر به فردی داشته و بر چه ممیزه‌­های هستی­‌شناختی استوار است؟ از یک سو هرمنوتیک سوژه بر اعتراف و برون ریزی زبانیِ خود در پیشگاه دیگری بزرگ به منظور افشای آنچه در درون غلیان داشته و آزارنده به نظر می­‌رسد، استوار است. برساخت­گرایی هویتی و جنسیتی که خود به نوعی متأثر از رویکرد فوکوئیستی به مسألۀ سوژگی­‌ست، بر آن است که افشا، اعتراف و برون­‌ریزیِ همدلانۀ مکنونات درونی به منظور دست­یابی به تسکین روحی، عموما یک کنش زنانه تلقی شده و به شکلی تاریخی به سامانۀ سوبژکتیویتۀ زنانه نسبت داده می­‌شود(Butler, 2009: 520-523). بنابراین این ایده که زبانِ هرمنوتیک خود که اصولا بر چنین ویژگی­‌هایی ابتناء داشته، سویه‌­ای زنانه دارد، قابل طرح به نظر می­‌رسد. از سوی دیگر شناسایی مختصات زبانی در فلسفه و ادبیات مدرن به مثابه تولیدات دالیکِ هرمنوتیک خود، می­‌تواند در تشخیص هویت جنسیتیِ زبان در هرمنوتیک سوژه مؤثر باشد. یکی از وجوه قابل تأمل در مدرنیسم ادبی قرن بیستم، حرکت به سوی قسمی زبان است که با زبان عام، جهان­شمول، اقتدارگرا، غیرشخصی، فصاحت محور، تک­‌صدا، کلی نگر و لذا عموما مردانۀ پیش از خود، مغایر بوده و به نوعی بدیل آن است. خوانش نقّادانه و نشانه شناختیِ مکاتب ادبی پیشروی قرن بیستم، زبانی را انکشاف و استخراج می­‌کند که مهم‌ترین سمپتوم­‌های آن شامل شخصی بودگی، همدلانه بودگی، اقتدارگریزی، فصاحت‌­گریزی، عطف توجه به حاشیه و جزئیات در عوض مرکزگرایی و کلی نگری، و رمزآمیزی و لایه­‌مندی به جای شفافیت متنی و واقعیت گرایی، می­‌باشند. دسته­‌ای از علائم که عموما می­‌توان آنها را به قسمی سوبژکتیویتۀ زبانی زنانه نسبت داد. چنین خوانش نشانه­‌شناختی نشان می­‌دهد که در هرمنوتیک سوژه در مقام تکنیک زبانی مولّد این قسم ادبیات، وجه آنیمائیک یا زنانۀ زبان، موقعیت غالب را داشته و لذا می­‌توان نتیجه گرفت که زبان هرمنوتیک خود، زبانی زنانه است.

  1. یک تشخیص بالینی: هرمنوتیک خود به مثابه یک نِوروز

تا کنون طی خوانشی سمپتوماتیک سعی شد که مهم‌ترین سمپتوم‌­های بالینی هرمنوتیک خود که می­‌توانند دال بر واقعیتی نهفته و نامکشوف باشند، کشف و آشکار گردند. وجوهی از این نظم نشانگانی اکتشاف شده همچون وجه مازوخیستی و وسواسی، به موقعیت­‌هایی از نیروگذاری میل اشاره دارد که عموما به مثابه قسمی امور انحرافی یا مرضی در روانکاوی تشخیص داده می­‌شوند. اکنون باید پرسید که این سمپتوم­‌های بنیادی پنج­گانۀ استخراج شده، آیا می­‌توانند گواهی بر پاتولوژیک بودن هرمنوتیک خود باشند؟ و اگر چنین است، هرمنوتیک خود در کدام دسته از امور مرضی قابل طبقه­‌بندی می­‌باشد؟

در تئوری روانکاوی فرویدی اصولا امور مرضی یا انحراف­‌های آسیب­‌شناختیِ میل به دو دسته کلی تقسیم می­‌شوند: سایکوزها و نِوروزها (Freud, 2010: 14). این کلاسه­‌بندی اصولا به موقعیت میل و نوع نیروگذاری­‌های روانی آن در نسبت­‌های میان دو اصل بنیادی در روانکاوی یعنی اصل واقعیت و اصل لذت، بستگی دارد. اصل واقعیّت از منظر فرویدی عبارت است از نوعی مکانیسم تنظیمی که با کنترل و صورت­‌بندی میل توسط اگو (ego) یا خودآگاهی، مانع از دست­یابی آنی به لذت و خواسته­‌ها شده و با افزایش رواداری و خودکنترلی سوژه، ارضای امیال را به تأخیر انداخته و سبب می­‌گردد وی به شیوه‌­ای بهنجار در اجتماع زندگی کند (فروید، 1397: 63). در واقع اصل واقعیت صورت درونی شدۀ امر نمادین و حیطۀ کلی فرهنگ، اخلاقیات، هنجارها، قوانین و .. است که طی فرآیند اجتماعی شدن در سوژه نهادینه گشته و مکان هندسی آن در ساختار روانی، اگو می­‌باشد. در مقابل، اصل لذت از منظر فرویدی نوعی مکانیسم تهاجمی از نیروگذاری روانیِ میل توسط اید (id) یا ناخودآگاهی است که هدف آن ارضای فوری امیال و حصول بیشینه لذت ممکن برای ارگانیسم زنده می­‌باشد (فروید، 1397: 62). بر خلاف اصل واقعیت، اصل لذت به امر نمادین و آنچه به طور کلی فرهنگ یا مدنیّت نامیده می­‌شود بی‌­اعتنا بوده و مکان هندسی آن در ساخت روانی سوژه، ناخودآگاهی است. در برابر اصل واقعیت که امر اجتماعی و فرهنگی را نمایندگی می­‌کند، اصل لذت ضد مدنی، ضد اجتماعی، ستیزه­‌گر و پرخاش‌جو بوده و صرفا به ارگانیسم فردی معطوف است. از سوی دیگر، هر دو این اصول بر مکانیسم و فرضیۀ بنیادی سرکوب استوار هستند؛ اصل واقعیت در پی سرکوب لذات آنیِ میل بوده و اصل لذت ناظر به سرکوب و تخریب واقعیت نمادین به سود سامانۀ میل می­‌باشد.

بهنجار بودگی روانی و اجتماعی سوژه منوط به وجود تعادلی میان این دو اصل است که یکسره در تعارض و کشمکش با یکدیگر قرار دارند. هنگامی که کفۀ این نبرد به سوی یکی سنگینی کند، سوژه از حیث روانی دچار نابهنجاری و انحراف خواهد شد. نِوروز (روان­‌رنجوری) که در روانکاوی پاتولوژیک تحت عنوان انحراف خفیف از آن یاد می­‌شود، هنگامی به وجود می­‌آید که اصل لذت بطور پیوسته توسط اصل واقعیت سرکوب گردد. در مقابل، سایکوز (روان­‌پریشی) به مثابه انحراف شدید، زمانی تحقق می­‌یابد که اصل واقعیت پیوسته و یکسره توسط اصل لذت تخریب و سرکوب شود (فروید، 1397: 135). می­‌توان گفت سایکوز به واسطۀ قلمروگستریِ ناخودآگاهی، بیشتر خصلتی ستیزه جو و فاعلی نسبت به واقعیت دارد، در حالی که در نوروز این واقعیت است که از ناخودآگاهی قلمرو زدایی نموده و آن را در موقعیتی انفعالی نسبت به خود قرار می­‌دهد. در سایکوزها همچون سادیسم و شیزوفرنی، حیطۀ امور واقعی و امر نمادین پیوسته از سوی اید تخریب و نادیده انگاشته شده و به حدود آن تجاوز می­‌شود. از همین رو لکان بر آن می­‌باشد که سوژۀ سایکوتیک، خارج از زبان و امر نمادین قرار دارد (هومر، 1388: 67). برخلاف، در نِوروزها همچون وسواس، اضطراب و مازوخیسم، اید نسبت به واقعیت، امر نمادین و ساحت کلی زبان موضعی انفعالی داشته و پیوسته از سوی آن مورد تجاوز قرار می­‌گیرد. در واقع مشکل اساسی سوژۀ نوروتیک آن است که بیش از اندازه فرهنگی و نمادین گردیده و با سرکوب پیوستۀ میل، در افق­‌های کلی زبان محو شده است.

اکنون که سمپتوم­‌های بالینی هرمنوتیک خود به مثابه امری مرضی شناسایی گردیده است، می­‌توان تعیین نمود که هرمنوتیک سوژه در کدام دسته از نابهنجاری­‌های پاتولوژیک (سایکوزها و نِوروزها) قرار می­‌گیرد. از بین سمپتوم­‌های بنیادی پنج­گانۀ هرمنوتیک خود که مشخص و شناسایی گردید، دو سمپتوم وسواسی و مازوخیستی یکسره به امر نوروتیک تعلق دارند. فروید در صورت­‌بندی خود از امور پاتولوژیک، وسواس و مازوخیسم را بدان سبب که میل در آنها نسبت به واقعیّت نمادین موضعی انفعالی دارد، در زمرۀ نوروزها دسته‌­بندی می­‌نماید (Freud, 2011:4065). سوژۀ وسواسی، سوژه­‌ای­ست که به شکلی مفرط مغلوب زبان و امر نمادین گردیده است. تأکیدها و تکرارهای وسواسی، شک­‌ها و تردیدها، دقت­‌ها و جزئی­‌نگری­‌های مفرط و مناسک­‌گرایی اشتدادی، در واقع حکایت از نوعی تعویق و تعلیق میل و لذت به سود حساسیّت و ظرافت فرهنگی دارد. در اینجا اخلاق، هنجار و فرهنگ با تأکیدی نارسیسیستی بر اهمیّت خود، مرتبا خود را بر سامانۀ میل تحمیل و حُقنه می­‌نماید. مثلا سوژه‌­ای وسواسی که مدام، پیوسته و بی‌­دلیل دست­‌های خود را شست و شو می­‌دهد، در واقع و به صورتی ناخودآگاه می‌خواهد این حکم فرهنگی را که «نظافت و پاکیزگی درگاه سلامتی‌­ست»، به شکلی افراطی مورد تأکید قرار ­دهد.

وجه مازوخیستی هرمنوتیک خود نیز در موقعیت یک سمپتومِ نوروتیک عمل می‌­نماید. در مازوخیسم، سوژه خود را نسبت به واقعیت زبانی یا امر نمادین در موقعیتی انفعالی قرار داده و با معکوس کردن جهت میل، خود را بدل به ابژۀ غریزه ویرانگری یا تاناتوس می­‌نماید (فروید، 1397: 185). آنچه در اینجا اهمیت داشته و ماهیت نوروتیک مازوخیسم را بهتر آشکار می­‌سازد، احساس تقصیر و گناه به مثابه سمپتوم بنیادی مازوخیسم است. سوژۀ مازوخیست پیوسته خود را در معرض این اتهام و تقصیر قرار می­‌دهد که نسبت به یک موقعیت نمادین (اخلاقی، مذهبی، قانونی، انسانی و..) قصور و کوتاهی نموده و از این مسأله در رنج است. این احساس گناه، سوژه را در نسبت با واقعیت خارجی در موقعیتی انفعالی و رنج‌برانه قرار می­‌دهد. مازوخیست با اشتیاق مرضی و خودآزارانه به امر نمادین، پیوسته از خود به سود امر اجتماعی در می­‌گذرد.

سمپتوم نارسیسیستی هرمنوتیک خود نیز باید در دسته‌­بندی انحراف‌­های مرضی، جایابی و مکان­‌دهی گردد. نارسیسیسم در روانکاوی فرویدی به مثابه انحرافی پایه‌­ای تلقی می­‌گردد که ریشه بسیاری از انحراف­‌های خفیف تا حاد در آن نهفته است (فروید، 1399: 38). نارسیسیسم بر یک ناسازه وجودی استوار است که شکل آرایش و مفصل­‌بندی میل را در خود به مثابه قسمی نیروگذاری روانیِ میل، مداوما زیر سوال می­‌برد. بنا به روانکاوی فرویدی اگرچه نارسیسیسم بر نوعی خودشیفتگی مرضی دلالت دارد که در آن خود سوژه به ابژۀ میل خویش بدل می­‌گردد، اما بر خلاف این نمود ظاهری که مکانیسم نارسیسیسم بر نوعی ایدئال­‌سازی از خود و عدم گشودگی نسبت به دیگری استوار است، این انحراف در اعماق خود بر قسمی احساس حقارت سوژه در برابر واقعیت بیرونی مبتنی­ می­‌باشد (فروید، 1397: 160). بنابراین بر خلاف چیزی که به نظر می­‌رسد فرورفتگی و استغراق نارسیسیستی در خود بر نوعی انکار پرخاش‌جویانه یا سایکوتیکِ واقعیت نمادین و خارجی به سود جهان درونی و شخصی سوژه دلالت داشته باشد، بالعکس می­توان روندی از استیصال نوروتیک در برابر واقعیت خارجی را شناسایی نمود که به صورت ایدئال­‌سازی از خود به مثابه یک مکانیسم دفاعی، تصعید و تغییر شکل یافته است. در واقع این ایدئال‌سازی از خود، پاسخی به ایدئالیزه کردن واقعیت نمادین و اعلام شکست در برابر آن است که سوژه پیشاپیش و ناخودآگاه در ساحت روانی خود تولید کرده و پذیرفته است (مغلوب شدنِ اید در برابر اصل واقعیت، که شاخصۀ اصلی نِوروز می­باشد).

وجه درون­‌نگرانه یا میلِ به درون نیز، به عنوان دیگر سمپتوم اساسی تشخیص داده شده برای هرمنوتیک خود، می­‌تواند در این مقوله­‌بندی موقعیت­‌یابی گردد. بنا به آنچه که پیرامون سایکوزها و نوروزها دانسته شد، می­‌توان گفت که سایکوزها در مواجه با اصل واقعیت و مصادیق بیرونی آن (فرهنگ، اخلاق، قانون و..) عموما خصلتی تهاجمی، فاعلی و برون­‌گرایانه دارند که می‌­خواهند با قلمرو زدایی از امر نمادین، دامنۀ عملکرد اید را گسترش و توسعه دهند. در مقابل، نِوروزها در مواجهه با امر نمادین و اصل واقعیت، رویکردی پذیرا، منفعل و درون­‌گرایانه را نشان می­‌دهند. در اینجا اید مداوما در برابر اصل واقعیت از خود قلمروزدایی نموده و پیشروی آن به سمت خود را مشتاقانه می­‌پذیرد. از سویی دیگر، میل به درون­‌گرایی، انفعال و فرورفتگی در خود در سوژه­‌های نوروتیک (همچون مازوخیست، وسواسی و نارسیسیست)، که پیش‌تر نیز نشان داده شد و غایت آن همنوایی، پذیرش و همسویی بیشتر با امر نمادین است، بر این امر دلالت دارد که درون­‌نگری و میل به فروروی در خود نیز یک سمپتوم نوروتیک است.

تا کنون نشان داده شد که چهار سمپتوم بالینی هرمنوتیک خود شامل وجه مازوخیستی، وسواسی، نارسیسیستی، درون­‌نگری و میل به درون، همگی سمپتوم‌­هایی نوروتیک بوده‌­اند. بنابراین اگر بتوان نشان داد که زنانگی زبان در هرمنوتیک خود نیز به عنوان پنجمین سمپتوم بالینی آن، دارای سویه‌­ای نوروتیک است، آنگاه پذیرش و تشخیص هرمنوتیک سوژه به مثابه یک نِوروز، دست­‌آورد نهایی این تحلیل خواهد بود. با توجه به آنچه در ارتباط با ویژگی­‌های بنیادی سایکوزها و نوروزها مشخص گردید، می‌توان استدلال نمود که سمپتوم­‌های سایکوتیک، عموما سویه­‌ای مردانه و سمپتوم­‌های نوروتیک غالبا سویه‌­ای زنانه نشان می‌دهند. باید اذعان نمود که پذیرش این موضوع به معنای آن نیست که انحراف­‌های سایکوتیک ویژه مردان و اختلال­‌های نوروتیک مختص زنان در مقام سوژه­‌های منحرف است، بلکه این صورت­‌بندی جنسیتی عموما بر مبنای قسمی برساخت­گرایی هویتی که امر مردانه و زنانه را بصورت داده­‌هایی تاریخی و مبتنی بر منظومه‌­ای نشانگانی بازشناسی و رده‌­بندی می­‌کند، صورت می‌­پذیرد. با توجه به سرشت تاریخی سوبژکتیویتۀ مردانه، سمپتوم­‌هایی سایکویتک مانند فاعلیت، تهاجم، پرخاشگری، برون‌گرایی، لذت­‌طلبی و کام‌جویی مفرط، قانون­‌گریزی، اقتدارگرایی و.. را عموما می‌­توان به عنوان مصادیقی افراطی و اشتدادی از سوبژکتیویتۀ مردانه رده­‌بندی نمود. در مقابل، سمپتوم­‌هایی همچون انفعال، پذیرش، درون­‌گرایی و درون­‌نگری، قانون­‌گرایی و هنجارگرایی مفرط، اقتدارگریزی، اخلاق گرایی مفرط، احساس گناه، وسواس روانی و.. که وابستگی­‌شان به امر نوروتیک تأیید و اثبات شده است، عموما به مثابه مصادیقی اشتدادی از سوبژکتیویتۀ تاریخی زنانه در نظر گرفته می‌­شوند (Butler, 2009: 521-523). از این حیث می­‌توان نتیجه گرفت که امر نوروتیک عموما ماهیتی زنانه دارد. بنابراین زنانگی زبان در هرمنوتیک خود که در واقع به مثابه ماهیّت زنانۀ این تکنیک بطور کلی نیز می­باشد، می­‌تواند یک سمپتوم نوروتیک تلقی گردد.

  1. نتیجه­‌گیری

فوکو نشان داده است که هرمنوتیک سوژه به مثابه تکنیکی برای مراقبت و نظارت بر خود، تمام شئون تجربۀ سوژه مدرن و سراسر سامانۀ سوبژکتیویتۀ او را در می­‌نوردد. گسترۀ این در برگیری به نحوی­‌ست که فوکو تمامی علوم انسانی جدید، ادبیات و هنرهای مدرن و بطور کلی آنچه را می­‌توان فرهنگ مدرنیستی نامید، در چارچوب این تکنیک قرار داده و فرآوردۀ نهایی آن تلقی می­‌کند. از این رو سوژۀ مدرن چیزی نیست جز یک متخصّص زبدۀ پاتولوژیِ خود، که می­‌بایست مداوما خود را برای دست­یابی به بیشینه همسویی ممکن با امر نمادین، آسیب­‌شناسی، حک و اصلاح نماید. اما چرا سوژه در سطحی چنین وسیع و بدون اجبار و خشونت بیرونی، خود را مراقبت می­‌کند؟ فرّآوری خود به مثابه مادۀ خامی که می­‌بایست تحت کردارهای تکنیکیِ هرمنوتیک سوژه بیش از پیش نمادین، هنجارمند و فرهنگی گردد، غایت خود را در تولید جامعه­‌ای می­‌بیند که پذیرش، انفعال و عدم شورمندی فرد از ویژگی­‌های بارز آن خواهد بود. درونی شدن امر نمادین در مرحلۀ اجتماعی­‌سازی سوژه و نیز پیوستگی و عدم انقطاع این فرآیندِ فرهنگی­‌سازی و کُدنویسی بواسطۀ دال­‌های هنجارین، سوژه را همواره در محضر امر نمادین حاضر و پاسخگو می­‌سازد؛ به نحوی که دیگر نیازی به اعمال فشار و نیرویی خارجی که سوژه را به نظارت بر خود وادارد، نخواهد بود. گویی سوژه مشتاقانه متنِ خود را (یا خود را به مثابه یک متن) در معرض تفسیرشدگی و ارزیابی قرار می‌­دهد. در عصر جدید دیگر نیاز چندانی به اعتراف و واگویی در برابر یک مرشد یا پدر معنوی نیست، بلکه اشتدادی شدن و پُربودگی روندهای نمادین­‌سازی در عصر مدرن، سوژه را در مقام داوری و ارزیابی خود قرار می­‌دهد.

در اینجا یک اتفاق ویژه در جریان است: وجه موذیانۀ هرمنوتیک سوژه در قیاس با تکنولوژی­‌های سنتّیِ خود، متقاطع شدن آن با مسألۀ میل است. این مواجهه صرفا قابل تقلیل به رویکردی سلبی نسبت به میل به منظور کنترل و نظارت بر آن نیست؛ چیزی که به نوعی در تکنولوژی­‌های سنتیِ خود نیز ظهور و بروز داشته است. آنچه در اینجا تازگی و اهمیت اساسی دارد، از قضا سویۀ ایجابی این مواجهه می­‌باشد. تحت این تکنیک، افشا و برون­‌ریزی خود در پیشگاه امر نمادین، به ابژۀ میل سوژه بدل گردیده و سوژه نسبت به آن اشتیاقی پنهان نشان می­‌دهد. این اشتیاق و لذت ناخودآگاه، در میل مفرط به فرهنگی­‌شدن یا فرهنگی بودگیِ انسان مدرن قابل رؤیت می­‌باشد. این مسأله که قلمروزدایی از میل به سود امر نمادین، خود بدل به شکلی از میل­‌ورزی در سوژه شده است، قابل تأمل به نظر می­‌رسد. بنابراین باید پرسید که آیا در اینجا چیزی غیر متعارف، نابهنجار و حتی مرضی قابل شناسایی نیست؟ همین موضوع، ضرورت خوانش سمپتوماتیک هرمنوتیک خود را به مثابه امری مرضی برای تشخیص سمپتوم‌­های بالینی آن آشکار می­‌سازد. یک نشانه‌­شناسی بالینی نشان داد که حداقل پنج سمپتوم بنیادی شامل میلِ به درون (درون­‌نگری)، وجه نارسیسیستی، مازوخیستی، وسواسی و زنانگی زبان در هرمنوتیک خود، قابل تشخیص بوده­‌اند. سمپتوم‌­هایی که همگی سویه‌­ای نوروتیک داشته و بر این دلالت داشتند که می­‌توان هرمنوتیک خود را در کلاسه­‌بندیِ اختلالات میل در دستۀ نِوروزها قرار داد. اختلالی که ویژگی بنیادی آن مغلوب شدنِ اید به مثابه مکان هندسیِ اصل لذت، در برابر اصل واقعیت به همراه نمودهای خارجی آن (فرهنگ، اخلاق، هنجار، قانون و..) است. تبدیل شدنِ مسألۀ افشا و واکاویِ خود به ابژه‌­ای از میل سوژه، دال بر عقب نشینی اصل لذت در برابر زیاده­‌خواهی­‌های امر نمادین بوده که این خود مکانیسم بنیادی امر نوروتیک می­‌باشد. میل به زبانی کردن، دالیک­‌سازی و لذا نمادینه‌­سازی خود در هرمنوتیک سوژه، دلالت بر آن دارد که این تکنیک را می­‌توان به مثابه یک نِوروز کلاسه­‌بندی نمود؛ اختلالی که بیش از هر چیز اشتیاق مفرط به امر نمادین در آن قابل تشخیص است.

پی­‌نوشت­‌ها

[1] باید توجه داشت که تکنیک­‌های خود در نزد فوکو، به مفهوم عام تکنیک آنگونه که در علوم طبیعی- اثباتی مطرح می‌­باشد، قابل تقلیل نیست. در واقع شناخت حاصل از تکنیک­‌های خود در نزد سوژه، به معرفت فنی- تکنیکی محدود نمی­‌گردد. طی این تکنیک­‌ها، اگرچه سوژه «بدن» خود را به مثابۀ یک «ابژه -چیز» مورد «نیروگذاری» نمادین قرار داده تا «محصول» تازه­‌ای از آن فرّآوری نماید، اما بواسطۀ غایت فرهنگی- اخلاقی نهفته در این عملیات، از یک شناخت فنّی صرف که مبتنی بر خرد ابزاری برای یک دستکاری طبیعی­‌ست، فراروی می­‌کند. در اینجا فاعل و مفعولِ عملیات، یک سوژۀ سخنگوست که می‌­خواهد کیفیّت وجودی خود را ارزیابی و استحاله نماید. بنابراین می‌­توان گفت شناخت حاصل از تکنیک­‌های خود، قسمی شناخت هستی­‌شناختی­‌ست؛ چرا که قرار است جایگاه سوژه را در یک نظمِ هستی­‌شناسانه دگرگون نموده و یا به مثابه یک وضعیّت وجودی، بازتعریف و استحاله نماید.

[2]  امر نمادین در منظر لکانی آن که عبارت است از ساحت کلی فرهنگ، اخلاق، هنجارها، قانون و هر آنچه به زبان و فرآورده‌های آن مربوط می‌­باشد. دیگری بزرگ از نظر لکان مترادف با زبان و  لذا ناظر به امر نمادین است (ن.ک: هومر، 1388: 56-53).

[3]  در اینجا می­‌توان به تفاوتی که دلوز بین سندروم شناسی به مثابه شناخت تبارعلّی یک پدیده پاتولوژیک و مکانیسم‌­های علّی برسازندۀ آن، و سمپتوم شناسی در مقام شناساییِ تشخیصی علائم و نشانگان بدون توجه به تاریخ پیدایش آنها، قائل می­‌باشد اشاره نمود (ن.ک: دلوز، 1396: 22). در واقع سندروم شناسی نوعی مطالعۀ در زمانیِ امر پاتولوژیک است، در حالی که سمپتوم شناسی معطوف به مطالعۀ همزمانی و اکنونیِ آن می­‌باشد.

 

منابع

ایگلتون، تری (1395)؛ نظریۀ ادبی، ترجمۀ عباس مخبر، تهران: مرکز.

آلتوسر، لویی (1398)؛ علم و ایدئولوژی، گردآوری و ترجمۀ مجید مددی، تهران: نیلوفر.

بارت، رولان (1399)؛ اس/ زد، ترجمۀ سپیده شکری پوری، تهران: افراز.

دریفوس، هیوبرت و رابینو، پل (1387)؛ میشل فوکو، فراسوی ساختارگرایی و هرمنوتیک، ترجمۀ حسین بشیریه، تهران: نی.

دلوز، ژیل (1396)؛ ارائه زاخر مازخ: سردی و شقاوت، ترجمۀ پویا غلامی، تهران: بان.

فروید، زیگموند (1350)؛ اصول روانکاوی، گردآوری و ترجمۀ هاشم رضی، تهران: آسیا.

فروید، زیگموند (1397)؛ کودکی را می­زنند، ترجمۀ مهدی حبیب زاده، تهران: نی.

فروید، زیگموند (1399)؛ نظریه روانکاوی، ترجمۀ حسین پاینده، تهران: مروارید.

فوکو، میشل (1395)؛ خاستگاه هرمنوتیک خود، ترجمۀ افشین حهان دیده و نیکو سرخوش، تهران: نی.

فوکو، میشل (1396)؛ تئاتر فلسفه، ترجمۀ نیکو سرخوش و افشین جهان دیده، تهران: نی.

فوکو، میشل (1399)؛ مراقبت و تنبیه، ترجمۀ نیکو سرخوش و افشین جهان دیده، تهران: نی.

هومر، شون (1388)؛ ژاک لکان، ترجمۀ محمد علی جعفری و محمد ابراهیم طاهایی، تهران: ققنوس.

– Butler. J. (2009); Performative Acts and Gender Constitution: An Essay in Phenomenology and Feminist Theory, Theatre Journal, Vol. 40, No. 4, pp. 519-531.

– Freud, S. (2010); Studies on Hysteria (in: Freud – Complete Works), edited by Ivan Smith, published in Epub.

– Freud, S. (2011); Neurosis and Psychosis (in: Freud – Complete Works), edited by Ivan Smith, published in Epub.

-Foucault, M. (2010); The Hermeneutics of the Subject: Lectures at the Collège de France 1981-1982. Edited by Frédéric Gros. Translated by Graham Burchell. New York: Palgrave Macmillan.

-Foucault, M. (2012); Le gouvernement de soi et des autres. Cours au college de france. 1982- 1983. Edited by F.Gros, Paris: Seuil- Gallimard.

– Wong, J. (2013);Self and Others: The Work of ‘Care’ in Foucault’s Care of the Self, Wilfrid Laurier University: Philosophy Faculty Publications.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.